خرید بک لینک
# خون به پا شد## مقدمه: خون به‌مثابه شاخص فروپاشی مابتدایتدر تاریخ اجتماعی ایران، «خون» صرفاً یک رخداد زیستی یا خشونت فیزیکی نیست، بلکه دالی اجتماعی و تاریخی است که در لحظات خاص، نقش شاخصِ فروپاشی مابتدایت سیاسی را ایفا می‌کند. در چنین لحظاتی، پیوند میان قدرت سیاسی و جامعه از سطح نارضایتی یا بحران کارکردی عبور کرده و وارد مرحلۀ گسست اخلاقی و نمادین می‌شود. این مقاله با رویکرد جامعه‌شناسی تاریخی، سه لایه اسطوره‌ای، تاریخی و معاصر را در امتداد یک منطق واحد ارزیابی می‌کند: خون سیاوش، قتل امام حسین،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 16:11

مدتهاست چیزی ننوشتم

نه از سر تنبلی .بیشتر بخاطر نبود موضوعی قابل عرضه و مقداری هم بیماری ....

البته الان بهترم.و البته بهتر بودن یک تعریف نسبی ست.

دلم برای همه شما ها دوستان و همراهان سالهای دورم همچنان تنگ است.

دلتنگتانم⚘

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:10

یکشنبه ای خواهد امد!با سوت سوم قطاریادم باشد خواب نمانمراه را بلد نیست!آخر راه دل سر راست استوما راه راست نمی دانیم!---------تقدیم به تو و سپاس که هستی وجوابی که دادی:مرسی که هستی صادقانه صادقانه⚘تاریخ اش:شنبه ۶ خرداد ۹۱آه کاش همونی بودم که تو گفتیسالها بگذشت از پی سالها ما هنوز در انتظار سالها! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 5:31

چو شادی بکاهد بکاهد روان خرد گردد اندر میان نا توان این شعر حکیم طوس گویای همه چیز این روزهای ماست

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 10:43

عمر بگذشت به بی حاصلی و بلهوسی

ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی

چیزی برا گفتن ندارم .شرمنده.

اینجا شده پنجره ای شکسته برای ارتباط با دوستان قدیم.

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 10:37

حال من چون مهندس عمران

که ز اوضاع کار حیران است

بعد عمری دوندگی پی برد

"خانه از پای بست ویران است"

"مهدی خدا پرست مهندس و شاعر"

روز  مهندس خجسته باد

و این اولین بار است از ایجاد این وبلاگ  روز مهندس در ان تبریگ گفته می شود.

و این مدیون مهندس خداپرست می باشد

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 18:27

از فروردین ۱۳۸۴ لغایت فروردین ۱۴۰۱اجازه می فرمایید ما مرخص شیم؟نزدیک به یک سوم عمر ما در اینجا گذشت!بی خیال امیر بزار تاریخش یه تاربخ رند باشد .تو عمرت یک بار هم که شده سلیقه بخرج بده!خودم به خودم!چشم .تا سال ۱۴۰۴ خوبه؟بدک نیست البته تا ۱۴ فروردین!خودم:چشم اگر عمری بود.حتمن.لطفن اینقدر غر نزن.اخه آدم که یک سوم عمرشو  همینجوری ول نمی کنه و بره بزنه به چاک جاده!اخه...اخه ندارهما که گفتیم به روی چشم پس دیکه لطفن این بحث را ادامه نده!باز کن اون اخم گره خورده در ابروان را لطفن!.بعضی جاها بهار زیبایی ست.بهار هم لطفش دیگر مثل قدیما فراگیر نیست.جاهایی دیدم گندم زار های دیم افسرده شدن.از بی بارانی.و کشاورزان افسروه تر از لی معیشتی.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 18:27

خاطر خیطر شریفتان که هست قصه ای گفتم شاید نیمه تمام از دهه شصت و جبهه و ..بعد از مدتها که کمی از شدت درگیری در خط مقدم کاسته شد نگاهی در ایینه شکسته گوشه سنگر انداختم.باور بفرمایید اصلن شبیه امیر کیهانی که من می شناختم نبود.صورت سوخته لبهای داغمه بسته.موهای سرو ریش ژولیده.ما که خودمان را تالی ارنستو چکوارا می دانستیم چیزی شبیه انسان عصر ناندرتال که سهله لباسها مندرس پوتینها پاره و پاها تاول زده .چی بگم که خودم از قیافه ام وحشت کردم.تصمیم گرفتم برم کرمانشاه هم سر و صورتی صفا بدم و هم حمامی و کفشهامو بدم پینه دوز و اگر شد یک دست لباس خاکی رنگ سربازی هم بخرم.چونکه ان لبهاسها بنظرم دیگر به درد پاک کردن کف زمین هم نمی خوردند.باری یک تویوتای سوسماری برداشتم و رفتم.به قول ناصر خسرو قبادیانی به گرمابه شدم و شوخ از بدن و موی از سر و صورت و زهار بزدودم!!!شهر نیز دست کمی از جبهه نداشت و نیمه خالی به دلیل بمبارانهای پیا پی.باری چند دست لباس زیر و دو دست لباس سربازی خریدم و پوتینهام که که کفه از رویه شان جدا شده بود را دادم دوختندشکمی هم از یک چلوکبابی در همان نزدیک بازار سنتی در اوردم.اولین غذای گرمی بود که بعد از چهل روز می خوردم.هنوز نصف روز فرصت داشتم.ماشین را گوشه ای پارک کردم .در محله های قدیمی شهر شروع به پرسه زدن کردم.کوچه های باریک و پر پیچ و خم.با درب و کلونهای قدیمی.ناگهان در نزدیک به انتهای یک کوچه باریک و بن بست چشمم به سر در ساختمان نیمه مخروبه ای افتاد.با خطی عجیب عباراتی بر سردرش گچ بری شده بود.خوب که دقت کردم خطوط به حروف عبری نوشته شده بودند.در بسته بود.فقط پیر مردی تکیه به دیوار مقابل روبروی در نشسته و ژولیده تر من چند ساعت پیش در حال سیگار کشیدن.سلام کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 18:27

دوستان و همراهان سالهای دورمگفتن اینکه چقدر دوستتون دارم و چقدر برام عزیز و مهم هستید فقط یک لفظ نیست!بلکه واقعیتی ست در قلبم و همیشه همراهم.از سالهای اول نوجوانی یکی از علاقه هام این بود که پای صحبت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 11 فروردين 1399 ساعت: 22:46

تفعلی زدم در دیوان حکیم نزاری قهستانی این غزل آمد!همیشه که نباید با دیوان حافظ فال گرفت!باشد که ما نیز یک بار غرق عادت کنیم ای پیک مشتاقان بگو این بی دل مشتاق راتا در چمن چون یافتی آن سرو سیمین ساق رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 17:11

دوستان عزيزمبيست و دومين قسمت از داستان خواندنی انتخاب مسير را كه بعنوان قسمتی مستقل نيز میتوان خواند از«وب سايتhttp://mkihan.blogfa.com/» به نام «زندگی»انتخاب كردم، در تلاشی برای تحليل يك نوشتهی خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 17:11

مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد و باخوشحالی هر روز کار زیادی انجام می داد. رئیسش که یک شیر بود از اینکه میدید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 17:11

از خانه بیرون آمدم.کلاهی به سر و شالی به گردن و کابشنی که تا کمربند بیشتر نیست و شلوار جین!همیشه وقتی می خوام ول بگردم همینگونه می پوشم البته در زمستان.ودر مواقع دیگر بیشتر با یه تی شرت و باز هم شلوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 17:11

کمانگاهی به تاریخ آخرین نوشته انداختم!امروز . نزدیک به چهار ماه از آخرین به روز رسانی.بنظرم هیچ وقت اینقدر طولانی نشده بود ننوشتن و یا نتوانستن! ویا....خواب زمستانی هم اگر بود باید تا حالا بیدار می شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

یک معبد ودو محراب,.........در منتها الیه شمال غربی اتاق محراب, کوچکی بود.با صلیبی ساده و سیاه رنگ یا به نظرم من سیاه رنگ از چوب.با عکسی از بانویی زیبا که کودکی تپل بر روی زانوانش نشسته که چشم به صورت مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا صفری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:02

صفحه بندی